

خوب دیگه من به دنیا اومده بودم و همه خوشحال و خجسته دور و بر من بودند...






آدمهایی که تا به حال توی عمر 9 ماه ایی که قبل داشتم ندیده بودم
نمیدونم انگار تا به حال آدم ندیده بودند دلم میخواست فریاد بزنم بابا منم یکی هستم مثل خودتون...
دو تا دست دارم... دوتاپا د ارم... دو تا چشم دارم ...



ولی انگار نه انگار... همه چیز براشون جالب بود حتی جی جی کردن من
بله یکی پس از دیگری این خونه ی ما خالی و پر میشد...
و هریکی پاکتهایی را زیر تشک من میذاشتند...؟؟
آخه نمیدونم جا قحطی بود... خوب میذاشتید رو میز...
انگار روی تشک من نوشته بود صندوق پست...
بله منم برای تلافی شب های اول دهنم را به اندازه غار باز میکردم و از ته اعماق وجودم فریاد میزدم...
بیچاره مان جون که منو هی آروم میکرد تا میومدم آروم بگیرم دوباره یاد اون شکل ها و اون پاکت ها میفتادم و روز از نو روزی از نو...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 1:56  توسط سمیرا
|
مامانم
شما وزنت ۲۷۹۰و قدت۴۸ سانتیمتر بود.

بابایی میگفت چقدر کوچولوئه.
بابایی واسه سلامتی تو جلوی پات ببعی کشت.مامانجون پروانه و عمه ها هم اومده بودن خونه واسه استقبال.

و ما بعد از این همه ماجرا به خونه رسیدیم.
بابایی یه سبد گل واسمون خریده بود .
باباجان و عموها هم ناهار اومدن اونجا و تو را هم دیدند.






+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:44  توسط سمیرا
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:34  توسط سمیرا
|
دختر نازم این تصویر اولین ملاقات من و توئه







و


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:25  توسط سمیرا
|
عسلکم
بالاخره تواومدی با همه سختی ها 
خانم دکتر بخیه های مامانی رازد و تو را به بخش نوزادان و منو به ریکاوری بردند.
تو ریکاوری همه بیهوش بودند اما من فقط باید حس پاهام برمیگشت. کم کم نوک پاهام حسش برگشت و من درد و سوزشی را درشکمم احساس کردم.
۱ ساعت که از تولدت گذشت منو برای بردن به بخش اماده کردند .
پش در بابایی و عمه زهرا و عمه سادات و زن عمو نسرین منتظر بودند.
من درد داشتم اما شیرینی ملاقاتی که در پیش بود اون را کمرنگ میکرد.

به بخش که رسیدیم و منو رو تخت خوابوندند ۵ دقیقه بعد تو فرشته من را اوردند و این بهترین لحظه و روز زندگی من بود.





+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:20  توسط سمیرا
|
بالاخره ما را که صدا زدند خانم پرستار یه شنل انداخت روی شونه مامان و گفت روی ویلچیر بشین و یه روسری سرم کردم و با پرونده از در خارج شدیم وبه طرف اتاق عمل رفتیم . تو راهرو مامانجونا و بابایی را هم دیدم.
بابایی با لبخند منو دلداری داد و با همه خدا حافظی کردم و رفتیم داخل اتاق عمل.
خیلی شلوغ بود .
من از ویلچیر پایین اومدم رفتم تو اتاق انتظار که خانم دکتر اومد و با هم رفتیم اتاق شماره۳.
من به خانم دکتر سابقه بیهوشی دختر عمه زهرا را گفتم.
مسئول اونجا گفت رو یه تخت باریک بخوابم.
دکتر بیهوشی که اومد برام توضیح داد به علت دیر به هوش اومدن دخترعمه و ارثی بودن نداشتن یک انزیم در بدن برای مقابله با بیهوشی باید اسپاینال بیحس بشم.
واسه همین به کمر مامان یه امپول زدن و من خوابیدم و پاهام داغ شد و تا کمرم بیحس شد.
جلوی رویم را با یه پارچه پوشاندند و خانم دکتر شروع کرد.
من فقط گاهی تکونمیخوردم که بالاخره در ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه تو به دنیا سلام کردی با گریه ات اتاق را روی سرت گذاشتی.
خانم دکتر به پرستار گفت:اول دختر کولی را بهش نشون بده بعد ببرش.
وای گلم من تو را دیدم توئی که تا چند لخظه پیش به مامان لگد میزدی و ۹ ماه با هم همسفر بودیم
چشمهای کوچولوت را که بسته بودی و دستهایمشت شده و دهانی که برای گریه تا ته باز بود.
خوش اومدی موشتکم
به دنیا خوش اومدی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:53  توسط سمیرا
|
اره گلم من و شما تنهایی با هم رفتیم توی زایشگاه .
خانوم پرستار گفت لباسم را عوض کنم و بعد یک سرم به دستم زدند و صدای تالاپ تولوپ قلب کوچولوت را تست کردن.
یه چند تایی مامن دیگه هم بودند که نینی هاشون میخواستن بیان.
همه را دکترها صدا زدن اما من و تو را هنوز صدا نمیکردند.
خانم پرستار گفت:اتاق عمل شلوغه باید صبر کنی با پرونده ات برو رو یه تخت ها استراحت کن تا صدات کنن.
من دم در مامانجون پروانه و ناهید را دیدم و اومدم تو اتاق استراحت کردم
ساعت ۹:۴۵ دقیقه تلفن زنگ زد و من و تو را صدا زدند...............
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:51  توسط سمیرا
|
موشتک خانمی سلام
مامانم بیا تا بقیه سفر قشنگت را برات بگم ببخشید دیر به دیر اپ میکنم.
اره خانومی اون شب زودی صبح شد و تو تا صبح به مامان لگد زدی.
مامان صبح ساعت ۵ از جا بلند شد . نمازم را خوندم اما نباید صبحانه میخوردم.
منم صبحانه را واسه مامانجون ناهید و بابا علی درست کردم .
اما اونا هم از استرس هیچی نخوردن...
مامانجون ناهید ما را از زیر قران رد کرد و بابا یی هم وسایل را گذاشت تو ماشین و به طرف بیمارستان حرکت کردیم.
بابایی ما را گذاشت و رفت دنبال مامانجون پر وانه.
ما هم رفتیم پشت درزایشگاه......
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:44  توسط سمیرا
|
قشنگم
ادم وقتی امتحان داره حاله عجیبی داره.
دلشوره.استرس.تشویش.
واسه منم شب قبل از اومدنت مثل شب امتحان بود .
درسم را بلد بودم اما استرس داشتم اما شادی و هیجان هم در کنارش بود.
دفعه اخر که با هم رفتیم دکتر قرار شد شما روز شنبه ۳۰ ام خرداد ۸۸ تشریف فرما بشین.
شب قبلش شب خاطره انگیزی بود.
مامانجون ناهید اومده بودند پیشمون.مامانجون پروانه و عمه سادات و عمه زهرا هم اومدند.
دورهم همه از زایمانهاشون کلی حرف زدندو به من قوت قلب دادند.
دکتر دستور داده بود من ۷-۸ شب شام بخورم و دیگه هیچی نخورم.
مامانجون پروانه هم باباعلی را فرستادند واسه من و تو جوجه بخرند.
شب وقتی خوابیدیم به بابایی گفتم:
بابا علی امشب شبه اخره زنگی ۲ نفره ماست .
از فردا ۳ تا میشیم.
من مامان میشم و شما باباو یه موشتک داریم بانمک.
از خدا خواستم امتحانم خوب بشه.............
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 5:30  توسط سمیرا
|
دلشوره ای را که داشتم با تجسم حضور تو دخمل گلی فراموش میکردم.
تازه وقتی وسایلتو چیدیم تو واسم واقعی تر میشدی.
رکسانا یادته مامان تکیه میداد و بعد هورا میگفتم و تو هم یه قل حسابی میخوردی.
خدا را شکر و دست مامانجون ناهید هم درد نکنه که همه چیزهات عالی از اب در اومد.
مبارک دخملم.
این کمد نانازت و صندلی غذات

اینم تخت قشنگت

اینم از سرویس کالسکه و روروک و تخت پارک و کریر


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 5:14  توسط سمیرا
|